نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

می روی ز آغوشم، پیش من نمی مانی
بعد رفتنت این دل، دل نشد برای من
یادگاریت اما، این دو چشم بارانی
دلخوشم به دیدارت، لحظه ای شده حتی
گفته بوده ام روزی، خون به دل تو می مانی
سهم من ز دیدارت، هرزمان همین بوده است
خنده های مصنوعی، گریه های پنهانی
قسمت تو از دنیا، هر چه عشق و خوبی بود
سهم من ولی یک زخم، آن چنان که می دانی
من شبیه یک کولی، دوره گرد قلب تو
قلب من ولی قصریست، تو همیشه مهمانی
زل زدن به چشمانت، عادتم شده انگار
زل بزن به چشمانم، ای که نور چشمانی
می روی ز آغوشم، پیش من نمی مانی
بعد رفتنت این دل، دل نشد برای من
یادگاریت اما، این دو چشم بارانی
دلخوشم به دیدارت، لحظه ای شده حتی
گفته بوده ام روزی، خون به دل تو می مانی
سهم من ز دیدارت، هرزمان همین بوده است
خنده های مصنوعی، گریه های پنهانی
قسمت تو از دنیا، هر چه عشق و خوبی بود
سهم من ولی یک زخم، آن چنان که می دانی
من شبیه یک کولی، دوره گرد قلب تو
قلب من ولی قصریست، تو همیشه مهمانی
زل زدن به چشمانت، عادتم شده انگار
زل بزن به چشمانم، ای که نور چشمانی
نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خسته از خویشم بگو من بی تو آخر کیستم
حسرتم شوقم خیالم انتظارم چیستم
خوا ستم با خود شناسی کشف گردم گم شدم
چون کسی را در خودم دیدم که هر گز نیستم
وعده وصلت چنان در خویش مشغولم نمود
عمر طی گشت و نفهمیدم چگونه زیستم
شبنم شرم از دو چشمم روزو شب گل میکند
تا به یادت روبروی آیینه می ایستم
نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به چشمانم نگاهی کرد انگار
به قاب عکس کهنه روی دیوار
تمام خاطراتش را گره کرد
به مشت محکمی بر روی دیوار
نمی خواهم تو را دیگر ببینم
تمام ذهن من درگیر تکرار
از این دلبستگی سیرم عزیزم
عزیزم زنده ام از روی اجبار
کمک کن خوب من انسان بمانم
نه اینکه در حصار نان و دیدار
تمام شب به چشمانش گره خورد
دو عکس کهنه ی بر روی دیوار
مرا هرگز ندیدی و رفتی
تمام اشکهایم گشته انکار .....
نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
جاده رفتن نیست
جاده یعنی رفت
رفت
او رفت ...
|
نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
با نام نگارنده هستی

روزی بيايد٬
و آن روز دور نباشد
که آدميان بدين نگاه درهم بنگرند
وآنچه فرشتگان را در پيش آدم بسجود آورد
در ديده يکديگر ببينند
و باهم مهربان شوند.
یادت باشه عزیزم که دل منو بردی
زندگی مثل بستنی شیرین است
اگر نخوری آب می شه
کجایی گلم ؟
خیلی وقته منتظ پیغامتم

نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
|
آنچه در ملکوت مقدر نشده باشد در هیچ کجای دنیا رخ نخواهد داد |


نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط باقری در 2007/11/21 ساعت 5:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به چشمانم نگاهی کرد انگار
به قاب عکس کهنه روی دیوار تمام خاطراتش را گره کرد به مشت محکمی بر روی دیوار نمی خواهم تو را دیگر ببینم تمام ذهن من درگیر تکرار از این دلبستگی سیرم عزیزم عزیزم زنده ام از روی اجبار کمک کن خوب من انسان بمانم نه اینکه در حصار نان و دیدار تمام شب به چشمانش گره دو عکس کهنه ی بر روی دیوار مرا هرگز ندیدی و رفتی تمام اشکهایم گشته انکار .....
نوشته شده توسط باقری در 2007/10/30 ساعت 6:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
نوشته شده توسط باقری در 2007/10/11 ساعت 7:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY